فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
126
چهارده رساله ( فارسى )
ترهات و ياوهگوييها است « 1 » . باب ششم در بيان فرق جبريان ايشان پندارند كه بنده را در كار خود اقتدار و اختيار نيست معتزله اصحاب ما را جبرى و مجبّره خوانده و اين خطاست زيرا كه نمىگوئيم كه بنده قادر نيست لكن گوئيم خالق و آفريدگار نيست . فرقه نخستين از جبريان جهميان اصحاب جهم بن صفواناند مردى بود از مردم ترمذ كه ميگفت بنده را قدرت و اختيار نبود و نيز ميگفت كه خدا محدث است و نام موجود و شىء بر خدا روا نيست « 2 » .
--> ( 1 ) هر سخنى كه از ذكر خالى است لغو و هر خموشى كه از فكر خالى است سهو است و هر نظرى كه از عبرت خالى است لهو است . عرفا گويند بزرگى را پرسيدند ما العبوديّة فقال اذا صرت حرا فانت عبد . اى نديده سهيل خود هرگز * چند از مطلع يمن گوئى اى ندانسته سر آتش و موم * چند از شمع و از لگن گوئى كه نيايد كه روزگى سه چهار * مرتبتهاى جان و تن گوئى بگذارى ز سر همه سودا * سخن از گور و از كفن گوئى خانهء قبرت آشيانهء مور * چند ازين خانه و وطن گوئى ز هوا در فتادهاى ز هوا * سخن آن به كه از رسن گوئى رسن اين چاه را كتاب خداست * رسن اين را نه لم و لن گوئى بشنو از من نصيحت اى خواجه * هان و هان تا اگر سخن گوئى از كتاب خدا و سنّت گوى * نه ز گفتار ابو الحسن گوئى عشوه دادى مرا و بخريدم * لاجرم بار دارم اندر دست در تو بستم دل و ندانستم * كه دل اندر خداى بايد بست ( 2 ) - پيش گفتيم متكلمين از باب توقيفى بودن اسماء خداوند تجويز نميكنند چنان كه جوهر نيز نميگويند با اينكه خداوند قيوم مطلق و قائم بالذات محقق است اطلاق لغت شيء بقدرى وسعت و عموميت دارد كه بر نقيض خود نيز اطلاق مىشود كه لا شيء نيز شيء است بلى نام خدا را بعنوان موجود و شيء نبرند و تجويز نكنند ولى محدث بر او اطلاق نمايند . دنبالهء حاشيه در صفحهء بعد